پائیز بهاریست که عاشق شده است... |
از غصه نپرهیزم چون زاده ی پاییزم... |
هنوز در غبار چشمم در حسرت دیدار اخرین نگاه توام، نمیدانم بازگشتی از ان جدایی وجود دارد یا نه؟! ولی میخواهم بدانی هنوز مشتاق ان سر چشمانت هستم، دریاب این نوای غم را که اوای خوش قلبی شکسته است و بدان این تپیدن فقط برای دوباره ی توست می صدایم برای تو این اوای دلباختگی را تا بدانی هنوز خاکستر وجودم در جستجوی ان لبخند شیرین سختیها می کشد، بیا... بیا ای مهربان تا بدانم هنوز من و تو ماییم بخوان با من تا بدانیم این همان اوای دل است...
+نوشته شده درچهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1:24 توسط عاشق تنها | شب در انتظار روز، روز در انتظار شب ، و من در انتظار فردا و تا کجا ادامه خواهد داشت این تکرار بیهوده...
+نوشته شده درچهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 1:20 توسط عاشق تنها | خدايا +نوشته شده دردوشنبه دهم دی 1386ساعت 20:49 توسط عاشق تنها | از غصه نپرهیزم چون زاده ی پاییزم +نوشته شده درشنبه سوم آذر 1386ساعت 2:26 توسط عاشق تنها |
+نوشته شده درسه شنبه سوم مهر 1386ساعت 0:54 توسط عاشق تنها |
+نوشته شده درچهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 3:28 توسط عاشق تنها | معبود!
+نوشته شده درپنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 1:22 توسط عاشق تنها |
+نوشته شده درشنبه بیستم مرداد 1386ساعت 3:1 توسط عاشق تنها |
يکي را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نمي داند نگاهش مي کنم شايد بخواند از نگاه من که او را دوست دارم ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند به برگ گل نوشتم من که او را دوست ميدارم ولي افسوس او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو ازمن به دلدارم تو را من دوست ميدارم ولي ناگه ز ابر تيره برقي جست و روي ماه تابان را بپوشانيد من به خاکستر نشيني عادت ديرينه دارم سينه مالا مال درد اما دلي بي کينه دارم
مثل هرجنبنده اي من هم دلي درسينه دارم
+نوشته شده درسه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 1:26 توسط عاشق تنها |
من بودم و غروبي سرخ که نشان از تاريکي تلخي داشت به ذهنم فشار آوردم تا تو را به خاطر آورم ولي هر چه سعي کردم به ذهنم هم نيومدي همان لحظه که خورشيد داشت مي رفت به خاطرم اومد که تو تمام هستي من بودي به تويي که زيبايي محض بودي آنروز غروب عشق من بود و گفتم که بايد او را زخاطر برد خورشيد رفت و شب امد ولي من هنوز روز را نديده ام اگر هر غروب طلوعي دارد ولي اين غروب طلوعي ندارد حالا ديگر من مانده ام و يک دنيا تاريکي غروب عشق اگر غمگين بود .... ولي برايم دوست داشتني بود +نوشته شده درچهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 2:21 توسط عاشق تنها | |
هنگامی که همه جا بدنبال تو می گشتم پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين خرداد 1387 فروردین 1387 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 پيوندها نامه اي به معشوق بالاتر از سیاهی دختر بندری شب نيلوفری دل نوشته های باران انجمن بازیگران مرده عاشق تنها فصلی ماندگار منو بارون ال-سم-پي میثم38 شعر.نوشته هاي زيبا سنگ صبور محمد ناشناس عاشق دل تنها فاطمه جاوید طراح قالب محمد يعقوبي پشتيباني بلاگــــفا.كـام RSS
|